لحظه ای که پیش مامان اومدی...
موجودزیبای خدا من شما رو وقتی پابه دنیا گذاشتی ندیدم چون بیهوش بودم... اماپشت دراتاق عمل همه گوشیهاشون رودر آووردند وعکس شماروبه من نشون دادند... من که هنوز کاملا بهوش نیومده بودم فقط لبخندی زدم وسرم روتکون دادم... یک ساعت بعدکه من روداخل بخش بردند شمارو پیشم آووردند .مثل فرشته هاخواب بودی وقتی اومدی بغلم انگاربوی تن مامان برات آشناباشه چشمهاتو باز کردی وارام به من چسبیدی... لذت بخش ترین اتفاق دراون روز آرامش شمابود دربغل من.... خانم پرستار پیشونی شماروفشارداد تابیدار بشی وبه من کمک کردند تا به شما شیربدم... خیلی زود شروع کردی به شیرخوردن البته نه شمابلد بودی شیربخوری نه من بلدبودم... ...
نویسنده :
مامان امیر
16:10



